X
تبلیغات
رایتل
به ddddd12 خوش آمدید
  
 معرفی بهترین ها = گل نرگس بیا
 
آرشیو
موضوع بندی
 
1391/10/26
حوادث‌ شش ماه پایانی منتهی به ظهور‌

-----------------

حوادث‌ شش ماه پایانی منتهی به ظهور‌ و اتفاقات‌ ماه‌ محرم بخش دوم


 
1391/10/13
صندوق صدقات

صندوق صدقات

از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بیرون آمدم کتبی را که به دفتر امانات داده بودم تحویل گرفتم و به راه افتادم البته جمعیّت موج می زد وتاکسی گیر نمی آمد مجبور شدم چند میدان دیگر بروم درد کمر امان را برید ایستادم تا شاید تاکسی بیاید امّا خبری نبود که نبود صندوق صدقات

مرا به خود جلب کرد پنجاه تومان نذرش کردم ناگهان دیدم تاکسی پیدا شد مرا چند میدان برد وپیاده کرد باز هرچه  صبر  کردم تاکسی نیامد دوباره  پنجاه تومان نذرش کردم ناگهان دیدم تاکسی پیدا شد مرا به میدان قائم عج برد این بار حساب دستم آمده بود و مسیر خیلی طولانی تر، صد تومان نذرش کردم همان لحظه اتوبوس پیدا شد و به اندازه یک نفر جای خالی داشت وقتی یزد پیاده شدم نه پولی داشتم ونه صندوقی دیدم ولی تاکسی پیدا شد  راننده گفت به منزل که رسیدی وجه آن را بپرداز


 
1391/10/13
محسن شهید

درسنگرنگهبانی نشسته بودیم علی اصغر رو به دشمن بر سطح آب خیره شده بود و من رو به بدنه ی خاکریز کار آسانی داشتم ایست اسم شب ولی در دل شب همه خودی نیستند و من هم تجربه کافی ندارم از دور فردی نمایان شد قیافه چهارشانه خدای من این مرد با عراقی ها مونمی زند ایست توجّه نکرد دوباره ایست توجّه نکرد دستم روی ماشه بود اسم شب جواب نداد شلیک کردم تیری نزد خدایا این اسلحه که سالم است چرا شلیک نمی کند دیگر دیرشده بود نارنجکی بسویم پرتاب کرد خود را بر روی زمین انداختم هرچه صبر کردم منفجر نشد ناگهان دیدم محسن می گوید برخیز کلوخ که منفجر نمی شود از خوشحالی که او را نکشته بودم بغل کرده به تمام سر و صورتش بوسه زدم گفتم چرا اسلحه شلیک نکرد گفت برای اینکه درحالت ضامن است چند روزی بود که قرآن یادش می دادم یک روز عراقی ها هرچه داشتند بر روی خاکریز خالی کردند آرام که شد شنیدم محسن شهید شده است خداوند او وتمام شهدا را با شهدای کربلا محشورکناد


 
1391/10/13
شهید یوسفی

شهید یوسفی

یک روز برای آبتنی به حوض شرکت رجایی رفته بودیم که ناگهان عباسعلی دست روی سرم گذاشت و تا نفس های آخر رهایم نکرد به همین خاطر با او قهر کرده بودم کتاب حرفه و فن تمام شده بود و بچّه ها شیرینی خریده بودند سید محمود ماجرای قهر من و عباسعلی را به دبیر حرفه و فن گفت و ایشان ما را آشتی دادند

دوست خوبی بود در تیراندازی مهارت عجیبی داشت البته دوچرخه سواری را هم به من آموخت خدا می داند چقدر حسرت آن روزها را می خورم

خداوند او را با شهدای کربلا محشور کناد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 80444


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها